|
شعر مرثیۀ امام سجاد (ع) و اسارت کاروان حسینی از مجموعه اشعار آیینی مهدی رحمان دوست من را به جرم عاشقی یار می برند با این تن پر از تب ِ بیمار می برند این روزگار عجب بی حیا شده است آل رسول را سر بازار می برند
من را به جرم عاشقی یار می برند با این تن پر از تب ِ بیمار می برند این روزگار عجب بی حیا شده است آل رسول را سر بازار می برند رفتار می کنند به طرزی که گوئیا در خیل مسلمین صف کفار می برند زهر جفا نشد به خدا قاتلم که من دیدم که عمه را چه به آزار می برند با ضربه پیاپی سیلی به دختران ما را به یاد کوچه و دیوار می برند با تازیانه عمه من را که می زنند گویی که فاطمه سوی مسمار می برند همراه تو سرم بوری نیزه بود کاش اینجا مرا اسیر و گرفتار می برند این مرگ ذره ذره من شد ببین مرا همراه نیزه دار علمدار می برند این درد تا ابد به دلم ماندنی شده ما رابه بزم قاتل می خوار می برند ممنونم از تو زهر جفا مرههم شدی
امشب مرا زیارت دلدار می برند تعداد بازديد : 682
نوشته شده در تاريخ سهشنبه 27 آبان 1393 توسط نویسنده در سهشنبه 27 آبان 1393 | نظرات(0)
طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم Web Template By : Samentheme.ir |
منوی اصلی
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
مطالب پر بازدید
برچسبها
طراح قالب
|